محمد پارسامحمد پارسا، تا این لحظه: 9 سال و 10 ماه و 18 روز سن داره
زندگی مامانی وباباییزندگی مامانی وبابایی، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه و 17 روز سن داره

خاطرات قند عسل مامان و بابا

دومين چكاپ

گل پسرم سلام ديروز عصري رفتيم پيش اقاي دكتر و ايشون هم بعد ديدن جواب آزمايشت گفتن كمي زردي داري كه اونم كم كم بمرور زمان خوب خواهد شد و نياز به هيچ دارويي نداري. الهي شكر . بعدشم واسه اينكه ببينن خوب شير ميخوري يا نه وزنت كردن كه شده بودي 4200 .مامان فدات بشه گوش شيطون كر هر روز داري سنگين تر از روز قبل ميشي و باهوشتر و هوشيار تر . وقتي شير ميخوري زل ميزني تو چشام و وقتي باهات حرف ميزنم با دقت گوش ميديو نگام ميكني . جديدا هم اگه صداي من يا باباييو بشنوي  يا وجودمونو حس كني تا هرجا بريم با چشات تعقيبمون ميكني . بابايي هم هروقت بي قراري ميكني واست نوحه ميزاره هنوز سر اين موضوع باهم به تفاهم نرسيديم اميدوارم بتونم قانعش...
16 تير 1393

جواب ازمايش

گل پسرم سلام عزيزم بابايي چهارشنبه عصري رفت و جواب ازمايشتو گرفت  زرديت 9.9 هستش و دكتر ازمايشگاه به بابايي گفته كه كم كم خوب ميشي و جاي نگراني نيست . خدا رو شكر. يكشنبه قراره بريم پيش دكترت. انشالله اونجا هم همينارو بشنويم .  بابايي روز پنج شنبه با يه دكتر ديگه صحبت كرده و دكتر هم گفته كه گاهي بهت اب جوشيده سرد شده بديم و همينطور شير خشت . منم واست درست ميكنمو ميريزم تو شيشه تا بخوري اما انگاري مزشو دوست نداريو بعد مزه كردنش همه شو ميريزي بيرون ! منم بيشتر واست درست ميكنم تا حداقل نصفشو بخوري مامان فدات بشه خيلي دوستت دارم عزيزم   ...
13 تير 1393

اولين چكاپ

گل پسرم سلام عزيزدلم امروز بالاخره بابايي موفق شد بره و واست وقت دكتر بگيره و بعدازظهري سه تايي باهم رفتيم پيش اقاي دكتر . اول وزنتو اندازه گرفتنو شما توي 19 روزگي شدي 3930 يعني 1015 گرم اضافه شده . مامان قربونت بره . بعدشم گذاشتمت روي تخت و اقاي دكتر معاينت كرد و گفتش كه كمي زردي مونده تو بدنت . پرسيد ويتامين بهت ميدم يا نه . بعدشم واست آزمايش نوشت . و گفتش كه بخاطر زردي بايد ازمايشو انجام بديمو جوابشو ببريم براش . توي مسير برگشتن به خونه همش ناراحت بودم كه چرا زرديت خوب نشده كامل و حالا بايد ازت خون بگيرن تصورش هم واسم سخته عزيز دلم . بابايي همش بهم اميدواري ميده كه يه جايي ميبريمت كه اذيت نشي . اما من دلم اروم نميگيره همش دلهره...
10 تير 1393

بدون عنوان

گل پسرم سلام عزيزدلم پنج شنبه عصر عقد كنون دختر دايي بابايي بودش و همه باهم رفتيم اونجا . شما هم اولين مهمونيت بود كه رفتي . خداروشكر اذيت نشدي و اروم بودي كل مراسمو .برعكس روزاي قبل همش چشات باز بودو به اين طرفو اون طرف نگاه ميكردي . تازه وقتي دختراي فاميل ميرقصيدن هي سعي ميكردي سرتو برگردونيو نگاشون كني . بعدشم مامان بزرگ تو رو برد پيش عروس و دوماد تا باهاشون عكس بگيري وقتي واسه شام داشتيم ميرفتيم رستوران يه مغازه سيسموني ديديمو چون ميخواستيم واست يه پشه بند ديگه بخريم رفتيم تو مغازه . همه رفتن رستوران وما اخرين نفرا بوديم كه رسيديم اونجا . بعد از شام هم باهم ديگه تو خيابون كمي دور زديمو برگشتيم خونه . از اونجايي كه منو شما حساب...
7 تير 1393

ده روزگي

گل پسرم سلام روز شنبه نزديك ظهر من رفتم حموم و بعدش هم خاله بابايي شما رو برد حموم و بابايي هم واسه اينكه ياد بگيره چطوري حمومت كنه به خاله تو حموم كردنت كمك كرد و كلي هم ذوق كرده بود . شما هم طبق گفته بابايي اروم به ين طرف و اونطرف نگاه ميكردي و از اب بازي لذت بردي بعدش كه از حموم اومدي كمي واسه ماماني ناز كردي و بعدشم شير خورديو خوابيدي . چون قرار بود ناهارو بريم خونه بابا بزرگ مادربزرگت زودتر رفت تا ناهارو حاضر كنه ما هم يه ساعت بعدش حاضر شديمو رفتيم اونجا . مامان جوني و اقا جون هم كه قصد داشتن اونروز برگردن خونشون چمدونشونو حاضر كردنو بعد از ناهار رفتن . . . عصر همون روز هم گوسفندي كه قرار بود واسه عقيقه شما بيارن بالاخره پيدا...
2 تير 1393
1